غم کده ی کوچک من
به خدا عاشقم ...
تنها شروع دارند و بس ...!!! درد ها که شروع میشوند محتاج میشویم ... دل است و هزاران درد ,درد است و هزاران دوا , دوا است و ...ولی درد ها دوای و علاج قطعی ندارند ! درد من آن است که
چرا دلم هوای سرد زمستان را کرده است !!بخار دهان جلو چشمانت را میگیرند
...هوای این روزها دل ها را در غم خفه میکند ...هوای تازه میخواهم !!! درد من درد چشمان من است ..که از پشت پنجره خیره با دانه های باران عزاداری میکند !!! از میان نرده دستهایم را به بیرون میبرم تا کویر خشک دستانم با باران اشنا شود !!! باران مرا ببخش که در زندان دردهایم اسیرم و نمیتوانم به دیدار تو بیایم ... اینجا کسی قدر تورا نمیداند همه با چتر های خود از تو استقبال میکنند ..! خسته ام از درد ها !!! ببار باران ...ببار باران !!!!!!!
توی مدرسه یه پسره بود هر روز اذیتم میکرد اخرش با اجر زدم تو سرش همچین که خونش ریخت زیمن تمام موی رگ های سرش وا رفت تار و پود وجودش بهم ریخت ...اقا ناظم گفت چرا این کارو کردی ؟؟گفتم خب الان که خوشگل تر از قبلش شد ...حرف حساب جواب نداره ... وقتی مامانم فهمید من سیگاریم گفت : اخه این چیه میکشی ..گفتم خب مامان من من نکشم نمیگی خدایی نکرده این منو بکشه؟؟؟ حرف حساب جواب نداره ... یه بار داشتم تو پیاده رو قدم میزدم به طور کاملا اتفاقی (اتفاقی ) به یه خانومی برخورد کردم جوری که به مدت 20 ثانیه تو بغل این خانوم گیر کردم اون دختر وقتی از شوک خارج شد گفت:اقا حواست کجاست چرا حواستو جمع نمیکنی ...؟؟؟گفتم اخه دفعه ی قبلی حواسمو جمع کردم سر از بغل یه پیر زن در اوردم گفتم این دفعه رو تفریق کنم شاید بهتر بشه نگو به توان 2 رسید بعد رفت تو رادیکال ...حرف حساب جواب نداره ... توی یه مهمونی مارو گرفتن پلیس داشت ازمون میپرسید اونجا چیکار میکردید !!مام لب به اعتراف باز کردیم و گفتیم اخه جناب سروان اگر من جوون دنسینگ و از اینجور حرفا نرم قر تو کمرم خشک میشه ...بعدشم اگر من جوون تحرک نداشته باشم فردا پس فردا سر خورده میشم نمیتونم دکتر مهندس بشم ...حرف حساب جواب نداره ... سر جلسه امتحان مراقب تقلب و دید میگه این چیه میگم دعای ععم نجیبه !!!چی؟عمن یج.. نمیدونم اگر میدونستم که باز نمیکردم بخونم یادم بیاد ...حرف حساب جواب نداره ... اقا ساعت دارید ..بله ایناها !!!چنده !!! نمیدونم هدیه ست !!نه منظورم اینکه چنده ساعت!!!هدیه ست دیگه از دوست دخترم گرفتم اینو میخواستی؟؟؟نه قربان خوب حرف حساب جواب نداره !!... یارو دزده میره خونه یکی یارو دزدرو میبینه میگه تو کی هستی چجوری اومدی تو؟؟دزده میگه ابوریحان بیرونی رو میشناسی؟من پسر عموشم ابوریحان درونی...دزده میره برای دوستش تعریف میکنه دوستشم میره دزدی منتهی شب بود چراغ قوه داشته صاحب خونه میبینتش میگه تو دیگه کی هستی ؟؟؟میگه شیخ فضل الله نوری خب حرف حساب جواب نداره ...! توی یه دیوونه خونه نوحه میذارن همه بلند میشن میرقصن به جز یه دیوونه که کز کرده یه گوشه سرش انداخته پایین با حیا نشسته ازش میپرسن تو چرا نمیرقصی ؟؟میگه اخه من عروسم ...!حرف حساب جواب نداره ...! چرا بعضیا مماخشونو عمل میکنن اینجوری===> (*.*) چرا بعضیا مماخشون کجه ==============> (*/*) به توچه ..حرف حساب ... سلام -(*.///) برو کنار اقا مزاحم نشو بی حیا یه سوال داشتم چرا موهاتون رو چشمتونه ...!!! -(*.///) به خودم مربوطه بی حیا ..حرف حساب جواب نداره ...! اه این افغانی و ببین!!!! (^.^) افغانی خودتی من چینیم !!!حرف حساب جواب نداره ...!!! ================== سردبیر یاشار
اول ابتدائی تو یه مدرسه درس میخوندیم که یه خانوم معلم که عورتی چروکیده (هه هه چه باحال گفتم) و یه مداد یه تراش داشتیم که وقتی بغل دستیمون برش میداشت دادمون میرفت هوا!!!! یه تخته سیاه داشتیم و گچ ... حالا بگذریم که بچه های الان وایت برد و ...دارن یه مداد دارن که هم پاکن هست هم تراش خدا تومن پولشه بغل دستیشم برداره میگه فدای سرم یکی دیگه میگیرم ..!!!خانوم معلما و اقا معلمام که انگار اومدن سر قرار !!! اقا ناظم شده بود کابوس زندگیمون وقتی کار بدی میکردیم میگفتن اقا ناظم میادا !!! حالا بگذریم که ناظمای الان با بچه ها بلوتوث بازی میکنن اون موقع کلاس 3 ابتدائی معدل 20 شد بابامون برامون یه دوچرخه خرید !!! حالا بگذریم که الان باباهه میگه پسرم اگر غذا بخوری برات ایپد میخرم !! اون موقع با خانواده میرفتیم عکاسی (دقت کنید عکاسی نه اتلیه )عکس میگرفتیم همون سال های سال توی البوممون بود حالا بگذریم که الان دوربینا بلوتوث و یو اس بی داره و عکسها توی فیس بوک و موبایل و کامپیوتر هست !! مسافرت میرفتیم جاده چالوس بودیم پیکان مدل 57 اهنگ ..پارسال با هم دست جمعی رفته بودیم زیارت ...گوش میدادیم و سربالایی ها حالمون بد میشد ... حالا بگذریم که الان دوتا جوون ماشین و اتیش میکنن با سیستم خداشون عشق و حال ... جمعه صبح با خانواده میرفتیم درکه از صبح ساعت 8 تا 2 میگفتم بابا گشنم شد چیزی نمیخوریم؟؟؟بابا میگفت تا اخر کوه بریم الان ناهار بخوری دیگه نمیتونی بیای بالا حالا بگذریم که الان خانواده ها تحلیل رفتن و با زیدیه همون پایه ی کوه یه قلیون دو سیب میکشن و عشق و حال اون موقع ها فوتبال میزدیم گل کوچیک با توپ دولایه پلاستیکی !!! حالا بگذریم که الان بچه ها تو چمن طبیعی فوتبال بازی میکنن با توپ یورو 2012 درسته که زندگی ما از بچگی تا الان 7 خان بود اما از این نمیشه گذشت که الان زندگی 7 سوسن شده اما ناگفته نماند این همه فرق فقط توی 10 سال اتفاق افتاده نظر فراموش نشه !!!! نوشته شده توسط یاشار
یکم بزرگ تر شدیم و وقتی شب مث بچه + ها ساعت 8 میرفتیم خونه همون که زنگ در رو میزدیم از پشت ایفون ننه میگفت بوی سیگار میاد ...اخه ننه که جاروت قشنگه ایفون تصویری قراره چند سال دیگه وارد بازار بشه از کجا ایفون حسی اوردی!!! بعد از چند بار گیر دادن میرفتیم یه پاکت سیگار میخریدیم و میگفتم ما که هر شب کتکشو میخوریم بذار بکشیم حداقل نسیه کتک نخوریم یه جوری سیلی هارو به نوش جان بسپریم که فردا تو حالت نسخ و خماری 2 پاکت بگیریم و شب دوباره بعد از شبیه خون هر شب به ریش بابا با کمر بند 2 هزار تومنیش بخندیم که هه هه امروز 2 پاکت کشیدم اما اندازه یه پاکت کتک خوردم !! بابا که میدید ما پوستمون کلفت شد و دیگه با کمر بند 2500 دیش ( چند وقت گذشته تورم رفته بالا ) قلقلکم میاد تصمیم گرفت بره تو کاره نصیحت (نمیدونم چرا نوشابه رو از ته سوراخ میکنن؟) میگه پسرم سیگار برای بدن ضرر داره !!میگم اخه بابای من تو بهمن میکشی من کاپیتان بلک خب به نظرت من ازت جلو تر نیستم؟؟؟ اخخخخخخخخخخ دلم تنگه!!دلم تنگه واسه فیلمای فارسی اهای گل گفتی راستی !! بعد دیگه بزرگ شدیم و با اقا و ننه و چند تا شاخه گل و شیرینی که دستمون بود رفتیم امر خیر رو بکنیم !! از طرف خانواده عروس پرسیدن اقا داماد سیگار میکشن !!از طرف خانواده بنده فرمودند خیر سیگار رو میخورن!! مام که جواب رد شنیدیدم دل شکسته افتادیم کنج خونه د بکش اقام گفت بری سربازی عشق از سرت میپره !! مام رفتیم 4 ماه اموزشی 4 ماه نه 3 ماه نه 2 نه 1 نه بگو روز 3 از بی نیکوتینی داشتم میمردم سرباز صفرارو کبریت میدیدم گروهبانارو سیگار فرمانده هارو پاکت !!! ااااااااا اون دکه روزنامه فروشیا اون بالا چیکار میکنن؟؟؟(همونا هستن سربازا میرن بالاش یه اتاق کوشولواه) از اونجام پرتمون کردن بیرون !!! برگشته بودم خونه چرا همه جا عوض شده؟؟؟ در و که زدم یه مرد پشمالو در و باز کرد گفتم اه اه این چه وضعشه بابامو صدا کن کارش دارم نگو همون مرده بابام بود گفت اخه مرتیکه ...میری سربازی چرا ریش تراش و با خودت میبری اخه !! بعد ما رفتیم خاستگاری دختر عامو خدیجه مارو قبول کرد و به سلامتی ما هم اره !! بعد از چند سال زندگی موفق که پشت سر گذاشتیم یه روز مامانم با دختر عامو خدیجه ببخشید خانومم تو خونه بودیم که من سرم خارش گرفت ننم گفت الهی بمیرم فکر کنم از غذاهای بد پخته شدست !!از طرفی زنم گفت نه بابا از سیگاره !!اخه خانوم من من هرجام چیزیش بشه اره|؟ از من به شما نصیحت ..!! -نصیحتت کو؟ بیخیال یادمون رفت !!!
پیر مرد لبخندی زد و گفت ...اون مرد من بودم !!! story by yashar
این دل نوشته ی من توی یه روز بارونی لذت ببرید از روز بارونی ... اولین روز بارونی بدون من مبارک ...عزیزم داره بارون میاد کوچه بازم لب ریز احساس هنوزم نم نم بارون صدای ما رو میشناسه ... توی خونه نشسته بودم کم کم بارون گرفت بارون با قطره های ریزش به شیشه میخورد نمیدونم چرا اما هوس کردم برم زیر بارون ... اخه گرد و خاکی شدم باید بشوره غباره تنم ... کفش هامو پوشیدم و با لباس کمی که داشتم جلوی ایینه ایستادم و منتظر شدم تا کسی چند نکته رو یاداوری کنه اما ...پس خودم توی ایینه گفتم بیرون سرده لباس گرم بپوش چتر یادت نره زود برگرد ...و باز به خودم گفتم باشه ... از خونه بیرون اومدم بارون شدید شده بود اما عیب نداره هرچی شدید تر بهتر توی خیابون با دقت به اینور و اونور نگاه میکردم ...یه بچه ی کوچیک که توی یه ساختمون زندگی میکرد رو دیدم دستای کوچیکشو گذاشته بود روی حفاظ پنجره توی دلم گفتم اخه کوچولو تو که پاکی دیگه بارون میخوای چیکار؟؟؟؟ مرد ها و زنهایی دیدم که بالای سرشون چتر گرفتن و دارن به کسایی که چتر ندارن و خیس میشن میخندن..اما غافل از اینن که کسایی که دارن خیس میشن باید به اونا بخندن چون اونا دارن زیر بارون گناهاشون شسته میشه زیر بارون عاشق میشن ...زیر بارون عاشق میشن اما اونایی که چتر دارن نمیخوان گناهاشون شسته بشه ... من اینجا سر چهار راه وایستادم منتظر توام ...اینجا بدون تو خیلی غم اینگیزه ... اما انگار کسایی هستن که از من غمگین تر باشن ...پسر روزنامه فروش که هنوز روزنامه هارو نفروخته خیس شد و تکیه داده به دیوار ... یا چراغ عابره پیاده که سبز شده اما عابری نیست که رد بشه ... اما کسایی هستن که خیلی خوشحالن ...مثل شیشه که غبار گرفتتش ... مثل خورشید که پشت ابر هاست و زمانی هرچند کوتاه زمین رو با ادمی بدش نبینه اما نه دلش زود برای ادمای خوب تنگ شد ...افتاب بیرون اومد از پشت ابر ها ... بارون قطع شد کسایی که چتر داشتن چتراشونو اوردن پایین انگار که الان یادشون افتاده که باید خیس بشن و گناهاشون شسته بشه ...مثل تو که وقتی قدرمو میدونی که دیگه نیستم ... story by:yashar قرار تنهایی ما ، روز جدایی ،فردا بود...خلاصه فردا واسه ما شروع کل دردا بود فردا قرار بود همدم گریه بی صدا بشیم حالا که نیستی لا اقل تسکین به قلب من بده یه دلخوشی دارم هنوز حالا که دارم می میرم بوسیدنت منو به یاد دروغات میاره منو نبوس این دلم دیگه با تو راه نمیاد دست خودم نیست این دلم دیگه تو رو نمی خواد منو نبوس منو نبوس منو نبوس منو نبوس منو نبوس منو نبوس منو نبوس منو نبوس که بوسه هات بوی صداقت نمی دن چشات مث قدیما نیست دیگه بهم راست نمیگن منو نبوس که بوسه هات دلمو آتیش می زنه آتیش عشق نیست به خدا آتیش نفرت منه ترکم کردی رفتی بی من همه به حالم خندیدن رویاهامو نابود کردی چه جوری روت شد برگردی
دیشب اشعارت را خواندم و بسیار لذت بردم ...ولی دیدم ما با تو چقدر فرق داریم ...کاش ما همه سهراب بودیم !!!
گفتی که : آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
سهراب جان کجایی که ببینی شقایق جای خود را به ژیلا و پانته آ و پارمیدا و دوستان ان داده است
یادت است که گفتی چتر ها را باید بست ...زیر باران باید رفت ...
سهراب تو به تنهایی زیر باران برو و ما از از زیر چتر تورا تماشا میکنیم
چون ما همین الان از ارایشکاه امده ایم و لباس هایمان نو است
زیر باران خراب میشود ..ان هم چه بارانی باران اسیدی ...
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید ...
این را که خواندم یاد چشمانم افتاده ام ..چند روزی است که آستیگمات چشمانم زده است بالا ...نمیدانم چه کنم
شاید یک اب هویج بستنی لازم دارم یا شاید یک عینک کافی است ...پس عینکهایم را میشورم تا جور دیگر ببینم
دوست را زیر باران باید دید .عشق را زیر باران باید جست ...
ما دوستانمان را در پارک اب و اتش میبینیم انجا پر عشق است ..میتوانی انها را جدا کنی یک به یک یا مشت به مشت
مردم بالا دست . چه صفایی دارن ....
بله صفایی دارند ...خوش به حال انها
شب سرودش را خواند . نوبت پنجره هاست...
وقتی که این را میخوانم یک ماشین در خیابان با سیستم 2 میلیونی اش از جلو
خانه ی ما رد شد اری پنجره ها لرزید ...پنجره هم خواند نوبت اعصاب ماست
دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی است ....
اری معرفت سیگار و اتیش ...با انکه عکس دل و روده ی انها را بر سیگار چاپ کردند انها میکشند پس فحش های بد باید داد تا نکشند
سهراب جان خسته شده ام از این زمونه یادت است که گفتی قایقی خواهم ساخت؟
ایا قایقت جا دارد ؟؟؟ من هم میخواهم با تو بیایم ...چون تو گفتی پشت دریاها شهری ست قایقی باید ساخت ....
دوست دار تو ...
امضا : سردبیر
امشب باران میبارد ...باران میبارد امشب ...باران میبارد امشب ...
این باران مرا یاد جوهر پس دادن قلمم می اندازد !!هرگاه قلمم جوهر پس میدهد دلم میگیرد !!!چرا ندارد ولی بی دلیل نیست ...
امشب نوشته ام خشک تر از همیشه شد ...بدون انعطاف ...!!انقدر خشک که دل مهربانت را سخت میکند ...!!
ظرف سیگارم خالی است ...به باران قول دادم تا دفعه بعد که میبارد ترک کرده باشم ...حال ای باران به قولت وفا کن ...
قول داده بودی که مرا به اون روزها ببری ...یه جاده ی بی نهایت میخواهم و یک دل سیر گریه ...جاده ای بی نهایت که نم نم باران
مرا در اغوش کشد و فانوس راهم مرا تا انتهای بی انتهایی در تاریکی مطلق همراهی کند ...عاشق راه میشوم وقتی اذوقه ی راهم
میشود خاطره ها !!!
ای کاش باد رهایم کند ...ای کاش !!!
کفشهایم همانند کفش های سهراب نیست ...پا برهنه به دیدارت می ایم ...!!!
لرزه بر اندامم می اندازد این سوز و صدای باد در بین درختان ... کاش افتاب
طلوع کند ...کاش ... کاش طلوع کند قبل از انکه از ترس لحظه ای
از راه با ایستم و دیر تر به دیدار او بروم ...
بیش از اندازه هموار است این راه نکند راه اشتباه است یا فریبم دهد این
چشمان منتظر من ...قطره ای بی خوابی بر چشمانم بریز خداوندا !!!
لبهایم از حرکت باز نمی ایستند از گفتن نام تو ...ببار باران چشمها و لب مرا خیس کن ..نمیترسم از خیسی مرا از عشق خدا لبریز کن ...
خداوندا جاده ی بی نهایتت را با فانوس میپیمایم ...مبادا فانوسم را خاموش و یا جاده ام را خوف ناک کنی ...
میروم ..میروم ....!
پسر جوان به پیر مرد گفت اقا من نابینا هستم به من کمک میکنید !!
پیرمرد گفت : از کجا میدانی من مرد هستم و اینجا نشستم؟؟
پسر جوان گفت : با چشم دل میبینم !!
پیر مرد گفت :با چشم دل به من نگاه کن چه میبینی؟
پسر جوان جواب داد : مرد پیری خوش پوش هستید و به اسمان نگاه میکنید درست گفتم؟
پیرمرد گفت : خیر .
این را گفت و بعد عینکی مشکی از جیب خود بیرون اورد و عصای خود را باز کرد و بلند شد تا راهی بشه !!...
پسر جوان که حیرت زده شده بود عینک خود را برداشت و گفت از کجا فهمیدی من نابینا نیستم؟!؟!؟!
من دوستی داشتم مثل تو بود ...ان دو پیش هم نشستن و پیر مرد داستان دوست خود را گفت ...
" من دوستی داشتم که مثل تو بود خود را به نابینایی میزد و از مردم پول میگرفت !! او از این کار پول زیادی به دست اورده بود !!
اما روزی که نشسته بود و مشغول کار همیشگی بود دنیا براش تیره و تار شد ...
عینک خود را برداشت اما چیزی نمیدید ... به دکتر رفت ... عمل جراحی کرد اما انگار خدا از او نعمت دیدن را گرفته بود ... "
پیر مرد اهی کشید و گفت دلم به حالش میسوزد ...
پسر جوان عینک شکست و گفت " باید از داستان ها عبرت گرفت "
پیر مرد بلند شد و چند قدم برداشت پسر جوان صدایش کرد و گفت اقا اقا ... این داستان که گفتید واقعی بود؟؟
یک مدعی عشق مثل من سر جلسه ی امتحان
یک مغرور مثل من که کسی رو مثل خودش عاشق نمیبینه
خودم رو برای یک امتحان سخت اماده کرده بودم ...استاد عشق منو به یک راه پله برد گفت امتحان عشق اینجا برگذار میشه ...
و ادامه داد گفت این راه پله بسیار طولانیست و باید تا انتهای ان بروی ...
من خندیدم و گفتم استاد پله برقی و اسانسور خیلی وقت هست که اختراع شدند ...استاد گفت : پله برقی و اسانسور بار
سنگین عشق رو نیمیتونن حمل کنن ...من که این کار رو مسخره و اسون دیدم پله ها رو به سرعت میپیمودم ...
چند طبقه با سرعت به بالا رفتم مدتی بعد سرعت من کم تر و کم تر شد ...ساعت ها از پله ها بالا میرفتم ولی انگار این پله ها
پایانی نداشتند !!!!
نفس نفس زنان به بالا میرفتم تا جایی که نفس برای پیمودن پله ها نبود !مشتی به دیوار زدم و از رفتن به بالا منصرف شدم و برگشتم ...
استاد به من گفت : این عشق نیست هوس است !
فردا امتحان جبرانی برگذار شد و مثل روز قبل با سرعت راه رو پیمودم و به همان صورت بین راه خسته و درمانده شدم و برگشتم ...
استاد گفت :هوس است !
و هر روز این امتحان جبران میشد اما نمره ای جز هوس نصیبم نشد !!!
تا اینکه روزی سنت شکنی کردم !!!استاد فت امتحان شروع شد !!! با گام هایی ارام و استوار پله ها را به بالا رفتم اهسته اهسته
هر پله ای که رد میشد من بیشتر به اون راه علاقه پیدا میکردم و هرچه میگذشت شوق رسیدن در درون من بیشتر میشد
و سرعتم زیاد زیاد و زیاد تر شد چندین ساعت پله ها را بالا رفتم بدون هیچ خستگی میخواستم به انتهای راه برسم و دیگر برایم مهم نبود
که به انتهای راه میرسم یا نه ...
استاد گفت : تو قبولی و نمره ی عاشقی رو به من داد ...
یادمان نرود هوس ابتدا با سرعت و حرص پیش میرود و هرچه میگذرد احساس یاس و ناامیدی و دلزدگی در ما رشد میکند و زود به انتها میرسد !
یادمان باشد عشق ابتدا از بی علاقگی شروع و به علاقه تبدیل میشود و هرچه میگذرد شوق رسیدن به عشق در ما رشد میکند !
و هنگامی که پاک شدیم عاشق میشویم !
یادمان باشد که هرکه زود بدست امد زود از دست میرود !
امضا : سردبیر غریبه
داستان از جایی شروع شد که من 12 سالم بود و توی فکر و خیال بچگانه ی خودم ...همیشه وقتی به این فکر میکردم که ممکنه روزی مثل
بابا بزرگ یا مامان بزرگ پیر بشم و بعدش برم پیش خدا میترسیدم ...
شبی وقتی به اسمون نگاه میکردم ستاره ای دیدم که داره به سرعت رد میشه پدرم میگفت این ستاره ی دنباله داره
وقتی دیدیش از ته دلت ارزو کن ... ---------------*
منم ارزو کردم که بزرگ شدن من خیلی دیر تر از بقیه باشه ...اما میدونستم که این مال فیلماست ...
5 سال گذشت و من شدم 17 ساله ...روزی پدرم دست منو گرفت و گفت باید بریم به دکتر گفتم چرا پدر گفت توی این 5 سال هیچ تغییری نکردی
فکر کنم از سوء تغذیت باشه 1000 بار گفتم انقدر از بیرون خوراکی نخور ...بفرما همین میشه دیگه ...و کلی غر غر کرد !
توی دلم ترسی افتاد که نکنه هیچوقت بزرگ نشم ...
دکتر بهم کلی دارو داد بهم قول داد که اگر دارو هارو بخورم و ورزش کنم قدم درست بشه منم امیدوار شدم !
1 سال از اون دارو ها استفاده کردم ...اما تغییری نکردم دیگه باورم شده بود که ستاره ی دنباله دار داستان نیست ...
پدرم که تمام تلاش هاش رو کرده بود و ناامید شده بود منار مادرم نشسته بود و گفت پسرم بیا اینجا ! تو ناراحتی که همینجوری موندی ؟
من گفتم " پدر یادته گفتی ستاره ی دنباله دار ارزو هارو براورده میکنه؟ من
اون شب ستاره ی دنباله دار دیدم و ارزو کردم که بزرگ شدنم به تاخیر بیوفته
پدرم عصبی شد و گفت حرف مفت نزن این حرفا مال فیلماست مال خوابی که قبلش شام زیاد خورده باشی !
و باز چند سال گذشت ...!
پدر و مادرم پیر شده بودن !همینطور خاله و عمو و ... حتی هم بازی های دوران کودکیم بزرگ شده بودن و به دانشگاه میرفتن !
اما من نمیتونستم !همه فکر میکردن من شناس نامه رو دست کاری کردم منو تحقیر میکردن و میگفت کوچولو کلاس چندمی !
دیگه اینجوری نمیخواستم بمونه به همین دلیل هرشب لبه پنجره تا صبح چشم به اسمون میدوختم تا شاید ستاره ی دنباله دار دوباره بیاد !
اما خبری نبود ...!
چند سال گذشت و بالاخره کمی رشد کردم خیلی ذوق زده بودم اما این باید شکل 20 سال پیشم بود !!!!
روزی پدرم از پیری و بیماری رفت بیمارستان به پدرم گفتم " پدر حالا باور کردی؟ " اما جوابی نشنیدم ...
غمگین و ناراحت و پشیمون از ارزو و اتفاقاتی که برام پیش اومد .
چند ماه مادرم هم مثل پدرم دووم نیورد و رفت پیش پدرم ! تلخ بود اما باید به تنها زندگی کردن عادت کنم ...
چند سال تنها زندگی کردم ...روزی توی خیابون با دختری که 20 سال داشت اشنا شدم ...بعد از یه مدت که باهاش رابطه داشتم فهمیدم
دوستم داره و من هم دوسش داشتم اما حیف فکر کنم 30 سالی ازش بزرگترم ...
روزی که میخواستم بهش بگم که من این مشکل رو دارم فرا رسید اون مشتاقانه به حرفام گوش میداد اما وقتی این واقعیت رو فهمید خنده
از روی لبهاش محو شد ...!
اونم مثل پدرم باور نکرد ...حقم داشت کی فکر میکرد که من همچین ارزوی احمقانه ای کردم ؟؟؟
چند سال با هم بودیم روز های خوب طوری که کم کم داشت فراموشم میشد که چی به سرم اومده ! اما نمیشد از بزرگتر شدن اون و ثابت موندن
من چشم پوشی کرد ! وقتی دید که من هنوزم همونم گریش گرفت و باور کرد که زمان برای من دیر میگذره !!!
اما دل به دریا زدم و ازش خاستگاری کردم اما پدرش حاضر نبود دختری که
بزرگتر از پسره با هم ازدواج کنن ! ما با هم تصمیم گرفتیم که فرار کنیم و
بریم یه جای دور !!!! و با هم زندگی کردیم صاحب بچه شدیم و خیلی با هم خوب بودیم روزها و ماه ها و سال ها گذشت بچه های ما بزرگ شدن
و من هنوز مثل یه پسر 25 ساله بودم .... کم کم موهای سفید داشت روی سر همسرم دیده میشد !!!
بچه ها که بزرگ شدن چندین بار از من پرسیدن بابا چرا با زنی که از خودت
بزرگتره ازدواج کردی؟؟؟ و من هم جواب این حرفاشونو با گریه ی توی تنهاییم
میدادم ...
روز ها ماه ها و سال ها گذشت ... همسرم هم بیمار شد و مدت طولانی روی تخت مریض افتاده بود
شبی از من پرسید از ارزویی که کردی پشیمونی؟ گفتم " نه اگر من عمر طولانی
نداشتم هیچوقت با تو اشنا نمیشدم و صاحب این زندگی خوب نبودم "
لبخندی زد بهش گفتم " الان وقت خوردن داروهات شده من برم دارو هاتو برات بیارم "
وقتی داشتم دارو هارو میاوردم ....ستاره ی دنباله دار از اسمون رد شد !!!
با سرعت رفتم به سمت پنجره و گفتم " ستاره ی دنباله دار من از ارزوم
پشیمونم منو به حالت اولم برگردون " و بعد شروع کردم به گریه کردن
بلند شدم خودم رو توی ایینه نگاه کردم ...دیدم که هیچ تغییری نکردم سرمو انداختم پایین و دوباره به بالا نگاه کردم ...
دیدم که یه تار موی سفید روی سر من هست !!!!! داد زدم بچه ها موی سفید !!!موهام سفید شده موهای من سفید شده ...!
اما همون لحظه دیدم که همسرم دیگه نفس نمیکشه !!!
_________________
غریبه
عشق در قفس بود ... اون را زندانی کرده بودن ...
عشق به خاطر حسودی های هوس و علاقه و نادانی به زندان افتاده بود ...
انها عشق را کتک زندند و گفتند دیگر عاشق نباش ...اما او اخ هم نگفت و از تصمیمش منصرف نشد ...
به او توهین کردند مسخره اش کردند اما او بی اعتنا بود ...
او را کثیف کردند اما صدایش در نیامد ...
هوس به علاقه گفت : " اورا نمیتوان منصرف کرد "
علاقه گفت : " بهتر است رهایش کنیم "
نادانی گفت : او را بکشیم
جمع از این تصمیم خوششان امد و تصمیم به کشتن عشق گرفتند ...
هوس گفت : " او را به چاه بیندازیم ..." علاقه گفت: اگر از چاه درامد چه ؟؟؟
علاقه گفت :" او را اتش بزنیم " هوس گفت :" عشق از اتش داغ تر است "
نادانی گفت :" او را حلق اویز کنیم " ....
عشق را به پای دار بردند ... گفتند عشق اخرین حرفهایت را بزن ...
عشق به هوس و علاقه و نادانی گفت : من ابتدا هوس بودم که تبدیل به علاقه
شدم و انچنان علاقه ام زیاد شد که نادان شدم نسبت به هوس و علاقه
و الان عشق شدم ... من ریشه در شما دارم اما پاک شدم ... هنوز حرفهایش تمام نشده بود که زیر پایش را خالی کردند ...
ثانیه ها دقیقه ها ساعت ها گذشت ...عشق همچنان زنده بود ...
نادانی پرسید چرا همچنان زنده است؟؟؟؟
عشق گفت : عشق پاک هرگز پشیمان نمیشود ...عشق پاک هرگز کثیف نمیشود ...عشق پاک هرگز نمیمیرد
مجبور شدم تا چیزایی که دارم بفروشم ...
به اولین مغازه رفتم گفتم ببخشید اقا من به مقداری پول نیاز دارم گفت چی داری؟؟گفتم مقداری محبت
گفت " زیاد نمی ارزه "
پول کمی به من داد و من محبت رو به اون فروختم ...اما هنوزم به پول بیشتری احتیاج داشتم
رفتم به مغازه ی دومی : سلام اقا من به مقداری پول احتیاج دارم
گفت : چی برای فروش داری ؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم مقداری احساسات ...گفت زیاد نمی ارزه پول کمی به من داد و از مغازه به بیرون اومدم
این پول کافی بود اما یکم زیاده خواهی کردم و به مغازه ی سومی رفتم ...
گفتم من مقداری غرور دارم میخوام بفروشم ...مرد گفت زیاد نمی ارزه و باز هم پول کمی به من دادن و راهی شدم
کمی جلو تر مرد فقیری عشق گدایی میکرد ...به من گفت جوون به من کمک میکنی؟؟
منم از روی دست و دل بازی مقدار اندک عشقم رو هم به اون دادم ...
کمی به جلو رفتم که ناگهان متوجه شدم که وجدانم رو گم کردم ...اما برام مهم نیست دنبالش نگشتم ...
در میانه ی راه زنی رو دیدم که گوشه ای نشسته و کز کرده پرسیدم کمکی از من ساخته هست؟؟؟
گفت امیدی به زندگی ندارم ...ته مانده ی امیدم رو هم به اون بخشیدم ...
وقت برگشتن به خونه بود ... اما تشنم بود و نوشیدنی می خواستم دنبال اب بودم که توی راه مغازه ای دیدم عجیب !!!!!
معجون خوشبختی ...معجون خنده ... معجون زیبایی ...معجون ثروت ... معجون علم ......
رفتم داخل اون مغازه گفتم سلام من خیلی گشنه و تشنه هستم ...
صاحب مغازه گفت چقدر پول داری ...من همون مقدار اندک پولم رو نشون دادم !!!بهم یه لقمه و یه شربت داد
ولی روی انها نوشته بود لقمه ی رسوایی شربت بی کسی و تنهایی
من به ناچار اونها رو خوردم ...و به خودم لعنت فرستادم که ای کاش عشق و امید و احساس محبتم رو ارزون
نمی فروختم تا الان بی کسی نصیبم بشه ...حالا کسی هست صبرم بده ...؟؟؟؟
امضا : سردبیر غریبه
فردا قرار بود من و تو از همدیگه جدا بشیم
از تو چه پنهون گل من ، من خیلی وقته بی توام
دیروز و فردا نداره ،الان چند روزه بی توام
یادش بخیر ، قلب تو بود برای من سنگ صبور
می خواستم عاشقت کنم ، هر جور شده حتی به زور
اون که نخواست پیشم باشی ، باید خودش صبرم بده... چه جوری باور بکنم رقیب من نازت کنه
شب ها کنارت بخوابه ، از خواب بیدارت کنه
یادته که زیر بارون تو دعا کردی بمیرم
منم قول دادم که دیگه عکستو بغل نگیرم
تو دعات گرفت و مردم اما عاشقم هنوزم
با همون یه قاب عکست ، می گذرونم شب و روزم
لحظه های آخر تو می ره از یادم به سختی
بدرقت اومدم اما دست تکون ندادی رفتی
هر وقت که بارون بباره ، تو رو کنارم می بینم
نگاه به چشم خیس من ، به عشق پاکم نکنید
رفیق من رفته سفر ، چند روزی خاکم نکنید
شاید خوشش نیاد که من ، تو خاک و خونه پیرهنم
مردم ، چرا اون نمیاد با گل سرخ به دیدنم
توقع داشتم می میرم حداقل نگاه کنه
حتی نیومد لحظه ای با جسم من وداع کنه ...
ديگه خسته شدم دارم کم ميارم
دلم تنگ شده و ديگه نا ندارم
همش فکر توام همش بي قرارم
ديگه اشکي برام نمونده که بخوام
برات گريه کنم فداي تو چشام
دلم داره واسه تو پر پر ميزنه
تو رفتي وهنوز خيالت با منه
بدون تو کجا برم کنار کي بشينم
تو چشماي کي خيره شم خودم را توش ببينم
تو که نيستي به کي بگم چشاش را روم نبنده
به کي بگم يکم نازم کنه که بهم نخنده
بدون تو با کي حرف بزنم دردت به جونم
تو اين دنيا به عشق کي به شوق کي بمونم
به جون چشمات از تموم اين زندگي سيرم
تو که نيستي همش آرزو ميکنم که بميرم
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس یاری،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،
که سرما سخت سوزان است .
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولیوَش مغموم .
منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .
بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است .
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،
دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین ،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده ، مهر و ماه ،
زمستان است ...
نبودی . ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی . ندیدی پریشونیامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
نه مرد قلندر . نه آتش پرستم
فقط با خیالت شبا مست مستم
الهی سحر پشت کوهها بمیره
خدا این شبا رو از عاشق نگیره
نه یک شب که هر شب دلم بیقراره
میخواد مثل بارون بباره بباره
شب مرد تنها پر از یاد یاره
پر از گریه تلخ بی اختیاره
شب مرد تنها . شب بی تو مردن
شب غربت و دل به مستی سپردن
شبای جوونی چه بی اعتباره
همه اش بیقراری . همه اش انتظاره
همه اش بیقراری . همه اش انتظاره
نه مرد قلندر . نه آتش پرستم
فقط با خیالت شبا مست مستم
الهی سحر پشت کوهها بمیره
خدا این شبا رو از عاشق نگیره
شبی با خیال تو همخونه شد دل
نبودی . ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی . ندیدی پریشونیامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
نه مرد قلندر . نه آتش پرستم
فقط با خیالت شبا مست مستم
الهی سحر پشت کوهها بمیره
خدا این شبا رو از عاشق نگیره
غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
مست گفت: اي دوست, اين پيراهن است, افسار نيست
گفت: مستي, زآن سبب افتان و
خيزان مى روي
گفت: جرم راه رفتن نيست, ره
هموار نيست
گفت, مى بايد تو را تا خانه
قاضي برم
گفت: رو صبح آي, قاضي نيمه
شب بيدار نيست
گفت: نزديك است والي را سراي, آنجا شويم
گفت: والي از كجا در خانه
خّمار نيست
گفت: تا داروغه را گوييم, در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم
بدكار نيست
گفت: ديناري بده پنهان و خود را وارهان
گفت: كار شرع,كار درهم و
دينار نيست
گفت:
از بهر غرامت,جامهات بيرون
كنم
گفت: پوسيده است, جز نقشي ز
پود و تار نيست
گفت: آگه نيستي كز سر
درافتادت كلاه
گفت: در سر عقل بايد, بى
كلاهي عار نيست
گفت: مىبسيار خوردي زآن چنين
بى خود شدي
گفت: اي بيهوده گو,
حرف كم و بسيار نيست
گفت: بايد حد زند هشيار
مردم, مست را
گفت: هشياري بيار, اينجا كسي هشيار نيست
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضه امید تویی راه ده ای یار مرا
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم


